"گاهی تو خیالم حس میکنم چقدر خوب بود دوباره به دنیا میاومدم و اونوقت
انتخاب میکردم کجا و چطور زندگی کنم . بعد میرفتم یک معلم میشدم . یک معلم
خیلی خیلی دانا با یک پشتوانه علمی خیلی قوی اونوقت میرفتم آذربایجان و تو
روستاهای اون زندگی میکردم . یک معلم کاملا دوره گرد که اصلا نشه جای ثابتی
براش پیدا کرد. فقط و فقط هم معلم ابتدایی میشدم . اونوقت سحر طبیعت آذربایجان و
معصومیت کودکان و عشق به سفر از من یک نویسنده میساخت که دیگه زیاد نباید به
تخیلش اهمییت بده چون اونوقت دنیای اطرافم اونقدر رؤیایی بود که نیازی نبود به
تخیل فکر کنم"