طبیعت بهاری
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:


قلعه جوشون
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

کلا اعتقاد دارم که نباید آدم بخاطر کوهنوردی جونشو به خطر بندازه . واسه همین تا حالا سعی می کردم زمستونا کوهنوردی رو تعطیل کنم با اینکه همه میگن لذت کوهنوردی تو زمستان یه چیز دیگه است . اما امسال زمستون اونقدر طولانی شد که دیگه چهارشنبه طاقتم طاق شد و زنگ زدم گروه واسه هماهنگی . برنامشون قلعه جوشون بود حوالی شهرستان ورزقان . پنجشنبه هم تا دلت میخواست برف بارید تا جائیکه مجبور شدم برم یه جفت کفش تازه و گتر بخرم تا مثلا مجهزتر باشم ولی بازم ته دلم یه ترسی بود . بالاخره صبح جمعه رسید و ساعت شش صبح تو یه هوای خیلی سرد راه افتادیم . پس از خروج از شهر از سه راهی اهر راهمونو توی جاده اهر ادامه دادیم . هوا توی مینی بوس یکم سرد بود . نمیدونم ساعت چند بود که به پای کوه رسیدیم ولی هوا کمی گرمتر شده بود .

  بدون اتلاف وقت صعودمونو شروع کردیم

 

 هرچند مسیر راه طولانی ای نبود و قله ارتفاع چندانی نداشت ولی صخره ای بودن مسیر از یک سو و برف سنگین از سویی دیگر باعث میشد صعود به کندی انجام بشه و من هم که خیلی وقت بود صعود خاصی نداشتم واقعا از اومدنم پشیمون شده بودم فقط وقتی آقا محمد رو می دیدم که جلوتر از من با یه آرامش خاصی داره صعود میکنه من هم آرام میشدم .

 

  تا نزدیکی قله همینطور با احتیاط کامل و به آرامی پیش رفتیم . ولی چند متر مونده به قله به یه تخته سنگ بزرگ برخوردیم که سطحش کاملا یخ بسته بود و به هیچ وجه راهی برای ادامه صعودمون نداد . چاره ای نبود جز برگشت . برگشتمون زمان زیادی نگرفت . دیگه داشتیم به پای کوه می رسیدیم که آقا رضا خبر تکان دهنده ای داد که همه مونو متاثر کرد . خبر از وقوع بهمن توی صعود سراسری بزقوش بود . مثل اینکه به اونم دوستاش زنگ زده بودند و خبر رو داده بودند. تا یکی دو ساعت همه گیج بودیم . بعضی ها هم گریه می کردند . صحنه غریبی بود که تا آخر برنامه باهامون بود و الان هم که چند روز ازش میگذره منو خیلی تحت تاثیر قرار داده . امیدوارم خدا به خانواده هاشون صبر بده .


تسلیت
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

با خبر شدیم متاسفانه سانحه بهمن در صعود سراسری به قله بزقوش باعث از دست رفتن

جان دو تن از کوهنوردان شده است . این حادثه تلخ را به جامعه کوهنوردی استان

تسلیت می گوئیم . در این حادثه دو نفر دیگر نیز در بهمن گرفتار شده بودند که نجات   

یافته اند .


کیامکی
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

ساعت 14 ظهر روز پنجشنبه است . هوا گرمه . داخل اتوبوس جا برای سوزن انداختن هم نیست . خودمو به زحمت به در اتوبوس میرسونم و پیاده میشم . تا به ایستگاه تاکسی برسم یه صد متری رو باید پیاده برم . یه فکری به ذهنم میرسه . دو هفته ای میشه که کوه نرفتم . با یکی از بچه های گروه تماس میگیرم . مثل اینکه این هفته قراره برن کیامکی . خوب این خیلی خوبه . چون فقط کوه میتونه خستگی این چند هفته رو از تنم در بیاره . تا جایی که میدونم کیامکی که به زبان محلی بهش " کمچی " میگن طرفای هادیشهره . قرارمونو برای ساعت 5:30 صبح مقابل دفتر گروه گذاشتیم .

صبح جمعه ساعت 4 از خواب بیدار شدم و وسایل ام رو برداشتم . ساعت 6 راه افتادیم . صبحانه رو بعد از اینکه از مرند گذشتیم با هم خوردیم و به راهمون ادامه دادیم . بعد از هادیشهر روستایی هست به نام داران که بعد از اون میرسیم به پای کوه . ارتفاع منطقه 1500 متره . این برای پای کوه خیلی کمه و با توجه به اینکه ارتفاع قله 3300 متره چیزی حدود 1800 متر رو باید صعود کنیم . ساعت 10:20 از پائین راه افتادیم دقیقا یادم نیست چقدر طول کشید تا به قله رسیدیم ولی شیب ، تند و مسیر طولانی بود .

 

 قله چشم انداز زیبایی داشت از یه طرف کوه آرارات در اون دور دست ها  دیده میشد که بیشتر از نصف اش پوشیده از برف بود . با GPS که نگاه کردم آرارات 150 کیلومتر از ما فاصله داشت . از طرفی هم رود زیبای ارس که مرز کشور عزیزمونو از آذربایجان و ارمنستان جدا می کرد . واقعا منظره بدیعی بود . 

 

بعدش هم یکم استراحت کردیم و به پائین برگشتیم . ساعت 11 شب بود که خونه رسیدم . هیچ کس خونه نبود رفته بودن مسافرت .

 


به یاد روستای زیبای گونبر (پارسال )
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

"گاهی  تو  خیالم  حس  می‌کنم  چقدر  خوب  بود  دوباره   به  دنیا  می‌اومدم و اونوقت 

 

انتخاب می‌کردم  کجا  و  چطور  زندگی  کنم .  بعد می‌رفتم  یک  معلم  می‌شدم .  یک  معلم 

 

 خیلی  خیلی دانا با  یک  پشتوانه  علمی  خیلی  قوی  اونوقت  می‌رفتم  آذربایجان و تو

 

روستاهای اون زندگی  می‌کردم .  یک  معلم  کاملا  دوره ‌گرد  که  اصلا  نشه  جای  ثابتی 

 

 براش  پیدا  کرد. فقط و فقط هم  معلم  ابتدایی  می‌شدم .  اونوقت  سحر  طبیعت  آذربایجان  و

 

معصومیت کودکان و عشق  به  سفر از  من  یک  نویسنده ‌ می‌ساخت  که  دیگه  زیاد  نباید  به 

 

 تخیلش  اهمییت  بده چون  اونوقت  دنیای  اطرافم  اونقدر  رؤیایی  بود که  نیازی  نبود  به 

 

 تخیل  فکر  کنم"

 


 


کمال
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

تو این برنامه مهمون گروه کوهنوردی آلپ بودیم که خیلی بهمون خوش گذشت . اولین باری بود که کمال رو صعود می کردیم. از اون بالا تونستیم سهند و جام رو ببینیم . دو یار دیرینه که کنار هم با وقار تمام ایستاده بودند

الان که اینجا نشستم با تمام وجودم حس میکنم بهترین لحظه همون لحظه ای بود که به قله رسیدیم . 


روز برفی
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

یک لیوان چای گرم تو هوای سرد یه چیز دیگه است .

 

نون پنیری که با خودت به کوه آوردی با گنجشکها تقسیم می کنی و

اونا روهم مهمون سفره سادت می کنی .

 

 دونه ها ی برف یکی یکی به صورتت می خوردند و ذوب میشند .

مثل اینکه خورشید هم زورش به این ابرها نمی رسه . 

امروز چه برفی بارید  ...


دند
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بعد از چندین هفته به خاطر کلاسهایی که جمعه ها صبح داشتم و نمی تونستم برنامه کوهنوردی برم بالاخره رفتیم کوه دند .

 

پنجشنبه شب با چند تماس تلفنی اکیپ جور شد و جمعه صبح ساعت  ۶  راه افتادیم وقتی ما پای کوه رسیدیم فقط سه تا ماشین پای کوه بودند و قبل از ما حرکت کرده بودند . با اینکه این کوه ارتفاع زیادی نداره ولی همیشه صعود به این کوه جز بهترین خاطراتم بوده و هست . شاید یکی از علتهاش اینه که هر روز صبح که سر کار میرم اگه بتونم کمی به دورتر ها نگاه کنم کوه دند آرامش از دست رفته زندگی شهری رو بهم  برمی گردونه .  مخصوصا وقتی یاد لحظاتی بیفتم که  دارم  از بالای کوه به شهر نگاه میکنم . البته کوهنوردا بهتر میدونند که این نگاه هیچ وقت از سر غرور نیست ...

از بالای کوه دند روستایی هم دیده میشه به نام باباباغی که محل زندگی مبتلایان به بیماری جذامی هست  و تنها مرکز کشوری در ارتباط با بیماران مجذوم می باشد . تاریخچه شکل گیری باباباغی رو میتونید از http://bababagi.blogfa.com  بخونید .

موقع برگشتن تعداد صعود کننده ها هم بیشتر شده بود  . من که تا حالا این همه ماشین پای کوه دند ندیده بودم .


← صفحه بعد